پختگی
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 4:36
سالها قبل٬ از اینکه سنم داشت بالا میرفت نگران بودم میترسیدم٬ دلم میخواست توو همون سنین بیست و چند سالگی بمونم ولی مثل چشم برهم زدنی گذشت! هرازچند گاهی بزرگ شدن رو در خودم حس میکردم یعنی وقتی به ایام گذشته فکر میکردم متوجه اشتباهاتم میشدم گر چه در همان زمان فکر میکردم درست ترین تصمیمو گرفتم ٬ رو نظرم...
وراجی
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 4:36
چقد دلم میخاد بنویسم اینقد بنویسم که حرفای توو سرم تموم شه همشونو بریزم بیرون و راحت بشم بعد با یه دستمالی که نمدارش کردم توو سرمو گرد گیری کنم تا برق بزنه .یه مدت با کله ی خالی زندگی کنم آخی چه کیفی داره! خسته شدم اینقدر حرف ٬ گلایه٬ چه کنم چه کنم چپوندم تو سرم خسته شدم. + نوشته شده در پنجشنبه دوم ...